File

zaara

| اینجا نغمه ها در قالب کلمات آواز میخوانند

TPWK

| Saturday 14 May 22

 

راستش این روزا احساسات مختلفی رو تجربه میکنم و جدید ترینشون 
شناختن خودم و اهمیت دادن به خودمه.
یه برنامه رو شروع کردم به دیدن و دوتا از شخصیت های مورد علاقم کاملا باهم متضادن.
یکی شون لاغره و قد بلنده و اندام مدلانه‌ای داره
دومی قدش کوتاهه ولی هیکل زنانه‌ای داره
جدا از اندامشون اخلاق هاشونم متفاوته
یکی شون خوش خنده‌ست و با چشماش میخنده
و اون یکی حتی تو خوشحال ترین لحظه‌ی زندگیش هم نمیتونی لبخندو روی صورتش ببینی
چیزی که بهم یاد دادن رسیدن به اعتماد به نفس بود. 
کاف دال' بهم یاد داد چطوری ثابت قدم باشم و موقع راه رفتن اعتماد به نفس داشته باشم و خودمو دوست داشته باشم
کاف واو' بهم جدی بودن رو یاد داد. اینکه اهل حاشیه نباشم و به قلبم گوش بدم. اینکه الکی شور همه چیو در نیاورم وقتی میشه با درک کردن قضیه رو جمع کرد.
و ادم با درکی باشم.

 

من امروز با گریه هات گریه کردم کور.. دیگه هیچوقت گریه نکن. باعث میشی قلبم رو پیشت جا بذارم.

 

پ.ن: عنوان ربطی به متنم نداره. طبق معمول کد گذاشتم*ایموجی افتخار کردن به خود

 

چونکه من حالم خوبه.

| Friday 13 May 22

الان که دارم این کلمات رو می‌نویسم یه آرامشی درونمه
یه چیزی مثل احساس معلق بودن و رهایی
به یه درکی رسیدم. یه چیزیو فهمیدم و حالا انگار دارم کم کم باهاش کنار میام بدون اینکه حالمو بد کنه.
میدونم ممکنه بی قراری کنم، حتی وقتی چشمامو باز می‌کنم، برمیگردم و به قسمت خالی تختم نگاه میکنم. تورو کنار خودم می‌خوام.
اما انگار تویی وجود نداره. اینا همش تو ذهن من بوده.
دوست دارم یه سری چیزارو تجربه کنم. 
راستش الان می‌فهمم که چقدر تغییر کردم. 
چقدر همه چیز برام اروم و قشنگه. چقدر فاصله گرفتم از تاریکی های اطرافم.
چقد عاشق چیزای کیوت شدم. چقدر رنگا واسم قشنگ تر شدن. انگار بالاخره اون بخش خودمو که خیلی مدت گم کرده بودم رو پیدا کردم. دیگه ماسک ادم های کسل و بی حوصله رو نمی‌زنم به صورتم.
در عوض از ته دل میخندم و خودمو برای بقیه لوس میکنم. بعضی وقتا هم با مظلوم نمایی از بقیه سوء استفاده میکنم. 
هنوزم مشکی رو دوست دارم. ولی در کنارش چیزای سفید بیشتری دارم. 
روزا هزار تا چیز کیوتِ کوچولو رو سیو میکنم به امید اینکه یه روزی بخرمشون. 
اتاقم تیره‌ست و دارم فکر میکنم چجوری قراره خوش رنگش کنم.
راستش هنوزم سر اعتقادات خودم هستم و نمیتونم درک کنم بقیه چطور میتونن انقدر معتاد قهوه باشند. در هر صورت قول میدم امتحانش کنم و اگه لذت بخش بود منم به جمع‌تون اضافه بشم. 
لاک های کیوت، رنگای صورتی کم رنگ، لباسای سفید. مورد علاقه‌های جدیدمن.
امروز داشتم فکر میکردم همه‌ی اینارو تنهایی پیدا کردم. من تنهایی روشنایی های زندگیمو پیدا کردم. تنهایی تمام کارارو انجام دادم
چقدر حیف که وقتی بقیه بودن جلومو میگرفتن. 
اولین تجربیاتم از تعرض و توهین و گریه کردنم جلوی روان درمانم همه و همه تنهایی پیش رفت.
تصمیماتم و رفتن هام. هیچکس منو مجبور نکرد. هیچکس دستمو نگرفت. من خودم همه‌شو انجام دادم.
هنوزم دارم تنهایی جلو میرم و کلی تصمیم یهویی میگیرم. یه جورایی غمگینه برام.
بارنی میگفت: هرکاری که میکنی افسانه‌ای نیست، مگر اینکه دوستات اونجا باشن و ببینن.
من همیشه زندگیمو توی دوستام می‌دیدم. فکر میکردم اگه اونارو داشته باشم خوشخبتم. اگه اونا باشن میتونم تکون بخورم. اگه اونا باشن من بهتر میشم.
و حالا با تنهایی میفهمم بقیه فقط بهم اسیب زدن. عیبی نداره من میتونم دلتنگ بشم یا حتی بعضی وقتا خودخواه باشم.
اینا همه‌شون احساسات منه.
راستش یه فکری به سرم زد‌ همین الان و خیلی یهویی.
یکم هیجان انگیزه. چون مجبورم رو فکرم تمرکز کنم پس متنمو تموم میکنم.
-خدای بزرگ من خیلی خوشحالم. لطفا این روزهارو از من نگیر. همینی که دارم کافیه.
ولی بهترشو هم میخوام:)

اون نارنجی و زرد بود

| Thursday 12 May 22

امروز با و' حرف زدم و ازش راجع‌به تصمیمی که خیلی یهویی گرفته بودم نظرشو پرسیدم
بهم گفت چقدر خوبه که میدونم چه چیزی پشت این تصمیمه و قراره چیکار کنم.
بعد ما اون ترس و تردیدی که داشتم رو اوردیم بالا و برای من تداعی کردیم تا اگه توی اون موقعیت قرار گرفتم اسیب نبینم
و در اخر طبق تمام جلسات گذشته ازم پرسید چه چیزی از چه کسی اگه می‌شنیدم حالمو خوب میکرد؟ و امروز هیچکسو تو ذهنم نداشتم. ولی میدونستم چی نیاز داشتم بشنوم. اما هیچکس نبود که ازش بخوام. هیچکس نبود که اونقدر بهش نیازمند باشم تا حالمو خوب کنه.
اون لحظه احساس تو خالی بودن بهم دست داد. که یهو شروع کرد به حرف زدن
گفت: میدونی صمیم، توی این جلساتی که باهم داشتیم دیدم چقدر مصمم بودی و تلاش میکردی برای رسیدن به هدف هات. میدونستی چی میخوای و خیلی دلت میخواست اونارو داشته باشی. تو یه دختر بلابلا بلا. وارد جزئیات نشیم! 
به هرحال وقتی اینارو بهم گفت همون تکه‌ی اولش که من یک دخترِ ..ام. زدم زیر گریه
تاحالا هیچوقت انقدر شدید گریه نکرده بودم. حتی تو اتاق درمان. گریه هام شبیه وقتایی بود که خیلی درد داشتم. که خیلی اسیب دیده بودم و احساس گمشدگی میکردم. اما این گریه فرق می‌کرد
این گریه‌ی پیدا شدن بود. اینکه بالاخره یه نفر منو فهمید و منو دید. 
نمیتونستم بهش نگاه کنم. ولی احساس ازادی میکردم. انگار رها شده بودم.
ساکت بهم نگاه کرد تا اروم بشم.
مکالمه‌مون که تموم شد من دیگه نترسیده بودم‌. دیگه اون تردید رو نداشتم و حالا حس بهتری داشتم. 
و فهمیدم.. هر دفعه که یه قدم به سمت جلو برمیدارم. چقدر همه چیز اسون تر میشه
برعکس دفعاتی که فرار میکردم و همه چیز سخت تر میشد. 
نمیخوام اسمشو شانس بذارم. فقط انگار سرنوشت تصمیم گرفته یکم باهام مهربون تر باشه.
برعکس تمام روزایی که اشکمو در می‌اورد.

امروز

| Tuesday 10 May 22

برگه‌ی چرک نویسش رو داد بهم، برگه‌ش خیلی برام اشنا بود. پرسیدم دفترت رو از کجا خریدی؟ گفت: از یه راه دور. دفترشو میخواستم. دفترش بهم یه حسی میداد.

وقتی نگاهمو دید خودش دفترو بهم داد. بهش گفتم اسمتو روش بنویس با خط خودت

خندید. صفحه‌ی اول رو باز کرد. نوشت: مبینای دو

 

22April

| Friday 22 April 22

دریا قشنگ بود. با اینکه حس و وایب قبلی رو نمی‌داد اما قشنگ بود.
وقتی اب اومد ازم رد شد حس سرگیجه گرفتم. عاشق اون حس شدم.
طناز دوید عقب گفت بیا اب میره تو کفشات ولی من پاهام قفل شده بود
اب اومد و من یه حس سبکی کردم. 
دوسش داشتم. دریا تو شب خیلی قشنگه.
باید بهش گوش بدی. وقتی بهش نگاه میکنی انگار داری میری تو دلش. زیاد که غرقش بشی یهویی وسطشی. 
وسط اب، وسط تاریکی، وسط صداها.
نمیتونم توصیفش کنم ولی عاشق اون لحظات بودم. وقتی قدم می‌زدیم و من گه گاهی برمیگشتم و به دریا نگاه میکردم و اون هنوز اونجا بود. خیالم راحت میشد. اونم داشت کنارم قدم میزد‌. 

قبلنا دریا رو دوست نداشتم. سه سال دریا نرفته بودم. ادمای زیادی بهم گفتن برم دریا
اون شب.. اون شبی که واسه‌ی اولین بار رفتم دریا. یادمه یه سری پله بود. رفتیم پایین
و دریا یکم پایین تر بود ولی خیلی بهش نزدیک بودم.
هیچ جا روشن نبودی. یه جورایی تاریکی مطلق. و من غرق شدم تو دریا. 
صدای موج ها.. نورایی که بخاطر فاصله‌ی خیلی زیاد شبیه نقطه بودن.
اون لحظه یه حس ارامشی پیدا کردم. دلم میخواست همونجا بشینم و فقط به دریا نگاه کنم.

همه‌ی اینا رو گفتم که تهش اینو بگم.
دیشب من به امید اون حس اولین بار رفتم دریا تا دوباره همون حس بهم دست بده.
ولی نداد. اون حس برنگشت اما یه حس دیگه رو پیدا کردم. حس قشنگی بود ولی من دنبال یه چیز دیگه بودم. دیشب فهمیدم هیچ چیز هیچوقت دیگه تکرار نمیشه.
دیشب فهمیدم اون تنها ۱۰ مارس ۲۰۲۲ بود. 
و دیگه هیچ ۱۰ مارس ۲۰۲۲ ای وجود نداره.
همه‌ی چیزایی که تجربه کردم مختص همون لحظه و همون تاریخ بود و هیچوقت دیگه به من برنمیگرده.
مثل چیزایی که ۲۱ اپریل تجربه کردم. 
پس لحظه‌ای که داخلشیم مهمه‌. نگهداری اون حس و بهش بزرگی دادن مهمه.
چون دوباره پیداش نمیکنی.

من دوباره میرم دریا. دوباره دنبالت میگردم تا یه خاطره‌ی قشنگ تر به ذهنم اضافه کنم.
میام و اون پله هارو پیدا میکنم و این دفعه بی توجه به بقیه که میگن لباسم کثیف میشه میشینم همونجا.
میشینم و خاطره‌ی نیمه نصفه‌ام ازت رو کامل میکنم.
من اون تاریخو تکمیل میکنم بهت قول میدم.

عیبی نداره.

| Sunday 3 April 22

تو بی حس ترین وضع ممکنم.
متوجه شدم mi اکانت گوشیم پریده و ایمیلم رو قبول نمی‌کنه. از اون طرف نیاز به بک اپ دارم وگرنه تمام اطلاعاتم می‌پره. 
پنج‌-شش تا جزوه و عکس و وویس همه و همه قراره دود شن برن هوا.
کلمه‌ی بدبخت مناسبم نیست یه چیزی بیشتر از بدبخت. یه چیزی خیلی بیشتر از بدبخت! 
من با عوض شدن تاریخ گوشیم و جا به جا شدن عکس ها و فیلم ها کنار اومدم
با قاطی شدن پیامک های گوشیم هم کنار اومدم
ولی اینکه بیای بگی اکانتت پریده انگار بگی کل خاطرات این سه سالتو پاک کردم:)) 
هرچی داشتم رسما نیست و نابود شد.
نمیدونم واقعا وسط این بدبختی مغزم چطور داره با مثبت اندیشی بهم میگه: عیبی نداره‌ فرض کن یه شروع جدیده‌‌.
ما الان تو شرایطی نیستیم که فرض کنم یک شروع جدیده!!! 
امروز همه چیو تجربه کردم واقعا دیگه جا ندارم‌. اون از ظهری که اشتباهی پولامو به فنا دادم‌. اینم از الان که گوشیم به فنا رفته‌.
این شروع نیست رسما یه سقوط جدیده.
به هرحال‌. نیاز داشتم بنویسم یه جایی.
یادت بمونه خب؟ واقعا موقعی که فکر میکردی هیچی بدتر نمیشه یه اتفاق بدتر افتاد! 
حتی نمیتونم گریه کنم. حتی نمیتونم ناراحت باشم‌، الان نصف سرم داره درد میکنه فقط میخوام بخوابم.
خیلی جالبه که اطرافمو نگاه میکنم و همه چیز داره جلو میره و طبق روتینه
اونوقت تو محدوده‌ی من همه‌چی به فاکی ترین شکل ممکن به گا رفته.

if i could fly

| Saturday 26 March 22

 

 

 

 

 

تهیونگ: می‌بینی کوکی؟ ..
دنیا خیلی بزرگتر از منه، جاهای زیادی برای رفتن هست. ادم های زیادی برای دیدن؛
چیزای زیادی برای تجربه و یادگیری..
من شاید لنگرت باشم ولی اقیانوست نیستم. اگه نیاز داشتی یه نفر کمکت کنه سر پا وایستی من اینجام ولی نیازی نیست همیشه به من بچسبی.
مثل پرنده های بیرون، تو ازادی که این دنیارو بگردی و تا جایی که بال هات می‌برنت اوج بگیری.
و هروقت بال هات خسته شدن، یا هروقت آسمون تیره و تار شد. همیشه میتونی برگردی پیش من.
من آسمونت نیستم ولی میتونم خونت باشم جونگکوک. 
تا جایی که تو خونه‌ی من باشی.

 

 

کلمات نمیتونن حسی که به این پارت و اهنگ دارم رو توصیف کنند.

من بالشمو بیشتر بغل کردم. خیلی خیلی بیشتر. میدونی که چی میگم نه؟ 

اینا واقعیه؟

| Thursday 17 March 22

میدونی کدوم حس رو دوست دارم؟ اون گیج و منگ بودنی رو که وقتی از روی تخت بلند میشم حس میکنم. درست لحظه‌ای که انگار دارم میوفتم و خودمو میکشم بالا.

همزمان هم مغزم داره می‌ترکه و هم خالیه. همون موقعی که صدای در زدن ها بلند میشه. من دارم راه میرم ولی فقط پاهامو حس میکنم که دارن کشیده میشن.

موقعی که در رو باز میکنم و هوای تازه میخوره به صورتم و میفهمم زنده‌ام.

ولی بازم به اتاقم برمیگردم. و دوباره میوفتم روی تخت..

 

این روزا نفس کم میارم. هرچی نفس میکشم انگار کافی نیست. واقعا این چیزی که توی هواست اکسیژنه؟ پس چرا من مدام احساس خفگی میکنم.

 

رز خیابونی

| Friday 11 March 22

من یه رز گرفتم؛ کاش مشکی بود.

حتی نمیتونم درست فکر کنم

| Saturday 5 March 22

خودمونی اگه بخوام بگم.. دارم دیونه میشم.
نمیتونم درست بخوابم و منو عصبی میکنه و این مدته دیگه اروم نبودم. دیگه خودمو کنترل نکردم و هروقت عصبانی شدم جیغ زدم. هروقت چیزی ناراحتم کرد گفتمش. 
چون فهمیدم چیزی واسه پنهون کردن ندارم.
چرا همش من باشم که بقیه رو درک کنم و کوتاه بیام؟ چرا یه بار اونا جای من نباشن؟!
پس این دفعه من یکم به خودم نزدیکتر شدم.
شاید تو بهم جرعت دادی. شاید تو باعث شدی من جرعت پیدا کنم. و لابد شرط اولش این بود که من بالاخره حرف بزنم نه؟ 
شروع بدی بود. چون اولین چیزی که بالا اومد عصبانیتم بود.
ولی به بقیه‌ش هم می‌رسیم. کم کم تمام تیکه های منو جمع میکنیم و بالاخره یه چیزی از توش در میاد نه؟ 
همه‌ی این اصوات فقط تو مغزم بود.
و حالا من همه شونو با عصبانیت دارم نشون میدم. 
ناراحتم. دو تیکه شدم. واقعا دو تیکه‌ست؟ 
چرا هیچ جوابی نیست؟ چرا سرم درد میکنه؟
کاش میشد اینارو از مغزم انداخت بیرون.