File

zaara

| اینجا نغمه ها در قالب کلمات آواز میخوانند

روز خوبیه

| Thursday 4 September 25

یه وقتایی می‌فهمی همه چیز تو این دنیا با معامله حل میشه. چیزی در ازای چیز دیگه‌ای.

واقعا الکیه اگه یکی خیلی خوشبخت باشه ولی چیزیو از دست نداده باشه چون زندگی همینجوریه. 

نمیتونی بدون درد کشیدن به خوشبختی برسی، یه چیزایی رو باید بذاری کنار یه چیزاییو از دست بدی تا یه چیزیو بدست بیاری. و سوال اینه که ارزششو داره؟ 

من دارم چیو میدم چیو میگیرم؟ کدوم یکی ارزشش بیشتره؟ من چی میخوام؟ 

ارزششو نداره. تکرار میکنم ارزششو نداره. میخوامش ولی ارزششو نداره.

من یه چیزیو از خودم نیاز دارم و حاضر نیستم از دستش بدم. اونم سلامت روانمه.

اخرین باری که لرز گرفتم و کل بدنم داشت می‌لرزید خیلی سال پیش بود. خیلی سال.

چند شب پیش دوباره اتفاق افتاد. اون شب سه بار پنیک کردم. حالم بد شد حالت تهوع گرفتم و تا صبحش اون حس گه تو وجودم بود. 

در اخر به این جواب رسیدم. من نمیخوام دیگه این حس مسخره رو بگیرم، من هیچ‌جوره اینو نمیخوامش. 

اتفاقای زیادی یک سال پیش افتاد ولی هیچکدوم اون ادما نتونسته بودن باعث شن من پنیک کنم، هیچکس نتونسته بود منو این شکلی داغون کنه. خندم داره میگیره.

تبریک به خودم واقعا. اون شب فهمیدم واقعا ارزششو نداره نه ارزششو نه لیاقتشو نه هیچی. 

ولی این جلوی منو نگرفت که خودخواه نباشم. جلوی منو نگرفت و من کم نیاوردم.

دونستن خیلی بده. دونستن همه چیز افتضاحه. 

اخرش رو اول بگم، یه تماس تلفنی و شنیدن یه سری چیزا و در اخر فهمیدن اینکه بازم وقتشه همه چیو جمع کنم. 

از خیلی وقت پیش بهم گفته بود. من گوش ندادم. من بگا رفتم و من هنوزم گوش نمیدم.

ولی الان وقتشه تصمیم بگیرم. من میخوام این شکلی باشم؟ نه. منو ضعیف میکنه و من از ضعیف بودن متنفرم.

و جالب تر اینکه منو قوی ترم نمی‌کنه. پس واقعا نیاز نیست کار خاصی انجام داد. 

چقدر اینطوری نوشتن مزخرفه. 

خاله بهم گفت که باید روی خودم کار کنم چون نمیخواد منو این شکلی ببینه. 

بهم گفت تعجب میکنه که چرا اینجوریم چون من خیلی قوی تر از این حرفام. مرسی بابت دلگرمی قشنگت منم میدونم چقدر قویم و چیکارا کردم ولی هر ادمی یه بگایی تو زندگیش داره و لعنت به منکه همچین چیزی بگایی زندگی منه.

به هرحال قرار بر این شد که من یک بار دیگه تو ذهنم دو دوتا چهارتا کنم و ببینم من چی میخوام. 

بچه تر که بودم افسرده بودن و پنیک کردن و چه میدونم این چیزا خیلی باحال تر بود ولی واقعا هرچی بزرگتر میشی بیشتر میخوای اینارو نداشته باشی چون همین استرس کوفتی یه جوری زمین گیرت میکنه که از همه چی عقب می‌مونی. منم که حالم بهم میخوره از اینجوری بودن. واقعا چرا انقدر ضد این چیزام؟ 

روز خوبیه. من تصمیمم رو گرفتم با احتیاط البته. قرار شد من برای خودم ارزش بیشتری قائل شم و وابستگی هامو کمتر کنم. و تمرکزم رو بذارم روی هدفم که میشه کار و خونه زندگیمو این چیزا و کمتر سخت بگیرم. منظور از کمتر سخت گرفتن چیست؟ همین دیگه. کمتر خودمو اذیت کنم. 

یه چیزایی رو تغییر دادم. ساری من از اولم هشدار داده بودم.

ولی اوکیه. منم ارومم و کاری ندارم دیگه. 

یعنی بهم گفتن که بیخیال شم. خاله بهم گفت بس کنم و منم گفتم چشم. 

نگفتم چشم؟ اونم نگفت بس کنم. اون فقط گفت زندگی چیزای قشنگ تری داره و ارزششو نداره روی این چیزا تمرکز کنم و تمرکزمو بذارم روی چیزای دیگه و منم گفتم چشم. 

برگردیم سر بحث کار و زندگی. من از قبل درگیر اینا بودم و همینجوری اوضاع داره روز به روز بهتر میشه. 

فکرکنم این پارت خیلی طولانی شدد. و نصفه نیمه ولی این ولاگ خودمه و کی به کیه؟ من هرجوری که بخوام مینویسم. 

واقعیت چیزی بیشتر از سایه هاست

| Monday 30 June 25

به کل اینجارو فراموش کرده بودم!

این ترمی یه استاد باحالی داشتیم که معرفت شناسی تدریس میکرد. یه روز سر کلاسش گریه کردم. 

بهش گفتم من حافظم خوب نیست و نمیتونم چیزیو که می‌فهمم بنویسم. اون روز میان‌ترم از یه درس دیگه داشتیم که استادش واقعا مزخرف بود مثل درسش. و من هیچ‌جوره درسه تو مغزم نمی‌رفت حتی یک کلمه‌ش

سرتایم معرفت شناسی بچه ها داشتن میان ترم مرور میکردن. 

استادمون هم اجازه داد که بچه ها داوطلب بیان یه فصل توضیح بدن که برای همه و کسایی که نخوندن مرور شه و اونجا بود که من گریه کردم. برام یه داستانی تعریف کرد..

گفت دانشجو که بود دقیقا مثل من بود، حفظیاتش خوب نبود و درسی که خیلی عاشقش بود رو افتاد. درسی که عاشقش بود و کیف میکرد بخونتش رو فقط بخاطر اینکه نتونست روی برگه افکارشو بنویسه.

تعریف داستانش، کم نیاوردنش و اشتیاقش باعث شد منی که حفظیاتم خوب نبود 

سر امتحان پایان ترم درس خودش جدا از برگه‌ی امتحانی یه برگه‌ی دیگه هم بگیرم و اونو هم پر کنم.

ادم این چیزارو فراموش نمی‌کنه. یا مثلا اون یکی استادمون که گفت باید کل کتاب رو بخونیم و رسما کل فرجه رو داشتم هیلگارد میخوندم! اونم چهار فصل. 

ترم غیرقابل تصوری بود. کلا زندگی از دهه ۲۰ خیلی غیرقابل تصوره برام

باحالم هست، داره خوشم میاد. 

عالم مُثُل

| Monday 14 April 25

خیلی جالبه اینکه ادما تو اولین برخورد تورو چطوری می‌بینن

ساجی امروز گفتش من رو یه دختر پولدار، خوشگل که فاز دارم می‌دیده

زکیه گفتش که من چشمش رو گرفته بودم که خیلی جالبه چون منم وقتی زکیه رو دیدم چشمم رو گرفت و گفتم حتما باید باهاش دوست بشم و اینکه این بچه بالاخره امروز اینو بهم گفت واقعا مسمسمس. 

امروز خیلی احساس خستگی کردم، صبح خیلی زود بیدار شده بودم و از ۸ دانشگاه و هیچ استراحتی هم نداشتم. هنوزم خسته‌ام.

مغزم خسته‌ست. خدایا.

 

امروز قرار بود برم دندون پزشکی ولی چون گرما زده شده بودم و از خستگی داشتم می‌مردم کنسلش کردم. در حقیقت قرار بود با فاطی برم که خودش تنهایی رفت

بعدش وقتی بیدار شدم بهش زنگ زدم و همون لحظه گفتش حدس بزن کیو دیدم اینجا. و من اینطوری بودم که کیو؟ 

و صدای مبینا از پشت تلفن میومد. مبینا هم امروز نوبت چشم پزشکی داشت و فاطیو دیده بود.

بچه حسابی ذوق مرگ بود و میگفت وای من عشقمو دیدمممم. 

 

 

و فاطی هم که اومد خونه هر ثانیه رو به همه: میدونستین من مبینارو دیدم؟ 

حقیقتا فکر نمیکردم انقدر زود همدیگه رو ببینن. 

ولی خوشحالم. خیلی. چون خیلی رندوم زنگ زدم و صدای مبینا اومد که اره زر من اینجااام. فاطیو دیدم. و من پشمام ریخته بود.

اینم یه خوبیه شهر کوچیک. 

کی‌برنده‌ست؟

| Thursday 13 February 25

ادما هیچوقت نمی‌تونن بی نقص باشن، زندگی بدون نقص و اشتباه جریانشو از دست می‌ده. ادم چطور میتونه خوشحالیو حس کنه اگه ندونه ناراحتی چه شکلیه؟ 

خیلی چیزارو تغییر دادم، خیلی مرز هارو، خیلی رفتار هارو.. 

الان وقتشه؟ الان وقتشه با اون بخش دیگه‌ام رو به رو بشم یا هنوز باید ادامه بدم؟ 

هنوز بذارم باهام بزرگ بشه؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم تا کی ادامه‌ش بدم.

اگه تو جنگ با خودت از خودت جلو بزنی‌. باختی یا بردی؟ 

فکر میکنم جواب اینو چند سال دیگه بتونم بدم.

؛

| Saturday 8 February 25

اون جا که اهنگه می‌گه: 

لیلا من سردم، پر از دردم نده قلب منو بازی

و یکم بعد ترش می‌گه: 

تو ناگفته ترین حرف منی، مخفی ترین رازی 

چه چیزایی که از ذهن ادم نمیگذره با همین چند خط.

Level 20

| Thursday 6 February 25

این متن رو برای zaaraی 19 ساله می‌نویسم، ممنونم که قوی بودی. ممنونم که دست از تلاش برنداشتی، ممنونم که منو تا اینجا همراهی کردی.

امروز اولین روز 20 سالگی منه و ازت بابت اینکه مراقبم بودی ممنونم، بهت قول می‌دم بهترین و قشنگ‌ترین ورژن خودمو به 21 سالگی تحویل بدم. 

بهمن خیلی سخت شروع شد، یه جورایی انگار روی اخرین پله های 19 سالگی وایستاده بودم و به سختی داشتم بالا میومدم. میدونستم که اخرش قشنگه. میدونستم که وقتی به اینجا برسم همه چی دوباره از اول شروع میشه.

و میدونستم همیشه اخر هر سال یه درس جدید یاد میگیرم. گریه کردم ولی نه بخاطر اینکه غمگین بودم‌. بخاطر اینکه اولین مسئولیت بزرگسالیم رو انجام داده بودم‌. بخاطر اینکه قوی بودم گریه کردم. میدونستم اون روز هیچکس جای من نیست، هیچکس حسی که دارم رو درک نمیکنه و فقط خودم می‌دونم چه کار بزرگی رو انجام دادم. بخاطر اینکه از پسش بر اومدم گریه کردم.

و از خود 19 سالم ممنونم که انقدر قوی بود و کم نیاورد و اخرین پله هارو بالا اومد تا من به اینجا برسم. به اول 20 سالگی.

 

گاهی وقتا همیشه زود یه چیزایی رو فهمیدن اونقدرا هم دردناک نیست، قبلا از بابت اینکه چرا من زودتر از بقیه یه چیزایی رو متوجه می‌شم عذاب می‌کشیدم. اما الان میتونم اینطوری بهش نگاه کنم که من با فهمیدن زودتر میتونم مسیر بهتری رو پیدا کنم. بقیه هم یه روزی مسیرشونو پیدا میکنن. دلم میخواد تمرکزم فقط روی سرعت خودم باشه، نه اینکه چرا بقیه عقب افتادن.

مطلب ۶۱۷

| Saturday 11 January 25

تازه دارم می‌فهمم همینطوری نمی‌شه نوشت. نمی‌شه این صفحه‌ی سفید رو بدون هیچی پر کرد. به اندازه‌ی سابق راحت نیستم که بخوام راجع‌به روزم و اتفاقات خصوصی زندگیم بگم و همین دست و پامو می‌بنده چون نمی‌دونم چی بنویسم‌‌.

ترم تموم شد، تجربه‌ی قشنگی بود. دوست پیدا کردن روز ثبت نام، یکی شدن کلاسا، تشکیل اکیپ دادن. باهم دیگه سلف رفتن، توی نماز خونه استراحت کردن و بازیای بین کلاس، بوفه رفتن، غیبت کردن، سینما رفتن و هزار تا جای دیگه.

کی فکرشو می‌کرد یه ادم رندومی از بین جمعیت بهت بگه سلام و هفته‌ی بعدش باهات بیاد دندون پزشکی. 

ترم تموم شد و برای ترم جدید هرکدوممون طبق ساعت دلخواهمون قراره کلاسارو برداریم پس مطمئنن ۶ تامون هر روز همدیگه رو نمی‌بینیم، بچه ها بخاطر کار بیرون ساعتاشون قراره کلی تغییر کنه. منم دقیقا همینم. 

این بخشی از تجربه‌ی این ترم دانشگاهم بود.

همین:)

| Saturday 7 December 24

من زندگی رو بردم بچه ها. 

سریع‌تر لطفا

| Monday 18 November 24

بی‌پولی امانم رو بریده. کاش سریع تر حقوقمو بدن.

دلم میخواد برگردم به روزایی که اونقدر پول تو کارتم دارم که نمیدونم باهاشون چیکار کنم نه اینکه هرسری میخوام یه چیزی بگیرم باید اول موجودیمو چک کنمT^T

Feels so good

| Sunday 17 November 24

اون حس بردن زندگی که این دوستتو با اون دوستت اشنا می‌کنی>>>

وقتی داشتم از پله های سلف بالا می‌رفتم احساس غرور میکردم که مهدیه رو با زکیه و مبی اشنا کردم و الان هرچهار نفر باهمدیگه داریم میریم سلف غذا بخوریم.

 

الان که دارم اینو می‌نویسم به دیوار توی نمازخونه تکیه دادم و از خستگی هلاکم. دور هم اونو بازی کردیم و الان هرکدوممون یه گوشه لش کردیم. 

 

پ.ن: این بزرگواران از ساعت ۱۳:۳۰ بعد از ظهر تا ۱۹:۳۰ در کنار یکدیگر اوقات خود را تلف نمونده و در اخر پس از ۶ ساعت متوالی در کنار یکدیگر بودن از هم به صورت نخود نخود هرکه رود خانه‌ی خود جدا شده تا روزی دیگر.