File

zaara

| اینجا نغمه ها در قالب کلمات آواز میخوانند

۵ مطلب در سپتامبر ۲۰۲۵ ثبت شده است

من هرکاری بخوام انجام میدم

| Monday 29 September 25

سرو کله زدن با با ادمای بی منطق و بی فکر خستم میکنه. من کوتاه نمیام و کار خودمو میکنم. 

من کی گوش دادم؟ هیچوقت. من گوش نمیدم و برای چیزی که دست خودمه از بقیه اجازه نمیگیرم و نگرفتم! 

تموم. 

دانش‌گا یا دانشگاه؟

| Monday 29 September 25

یه برنامه‌ی شلوغیییی دارم این هفته دارم که نمیدونم چرا انقدر پیچ خورده به هم. 

دانشگاه عالی بود، خیلی عالی. خیلی خوش‌گذشت بعد مدت ها بچه هارو دیدم و کلی حرف زدیم و خندیدیم. 

حس میکنم زندگی همینه دو روز استراحت دو روز دوندگی! 

من شنبه ساعت ۲ نوبت داشتم ناخونامو لمینت کنم از ترم یک این سالن رو پیدا کرده بودم. کلا من یه جاییو پیدا کنم دیگه مشتری ثابت میشم.

از اون سمت ساعت ۴ کلاسم شروع میشد، به شهره گفته بودم اگه تموم میشه که بیام چون کلاس دارم باید برم دانشگاه. گفتش اوکیه بیا. 

خداروشکر سالن‌شون دقیقا خیابون پشتی دانشگاه بود یعنی پیاده می‌رسیدم.

رفتم سالن، خب کلا اونجا لاین ناخن کارا بود و مدیریتش با شیرین بود که خیلیی من دوستش دارم و خانم خوشگلیه. 

مولود اومد گفتش شهره حالش خوب نبود من انجام میدم کارتو، اتفاقا استوریشو دیده بودم. تولدش بود و نمیدونم چرا هم موهاش سوخت هم ناخنش شکست. دیگه مولود گفت دستش درد میکنه نمیتونه کار انجام بده گفتم اوکی. 

کلی هم با مولود حرف زدم بهم گفت قبلا طرح‌دار انتخاب میکردی، همیشه بلند بود ناخونات جدیدا ساده و کوتاه میزنی چی شده؟ 

گفتم کمتر سخت گرفتم. گفت جالبه. گفتم اره کلا کمتر همه چیو سخت گرفتم. همیشه سه چهار روز دنبال طرح بودم ولی الان با طرحای ساده ارامش بیشتری دارم، حالم بهتره. خودمم کمتر اذیت میشم. 

کلا فقط ناخون نبود من هرکاری میخواستم انجام بدم کلی فکر میکردم و برنامه می‌ریختم که مطمئن باشم بی‌نقص پیش میره. و اذیت کننده بود.

رفته رفته خودم اروم تر شدم و تصمیم گرفتم ساده بگیرم. انقدر خودمو اذیت نکنم.

ناخونم تا ساعت ۴ طول کشید و من ۱۰ دقیقه به کلاس دیر رسیدم و اگه من قدیم بودم بخاطر کمالگرایی کلی اذیت میشدم که چرا دیر شد و متنفر بودم از اینکه دیر برسم کلاس. 

ولی به چند تا غر توی پیوی دوستم اکتفا کردم و بعدشم رفتم سرکلاس. اذیت کننده نبود. و چیزیو هم از دست نداده بودم. 

بعد کلاس رفتیم مال و یه اتفاقایی اونجا افتاد- فقط میتونم بگم قشنگ داشتم لذت می‌بردم از شروع این ترم.

دوباره دانشگاه، دوباره جزوه نویسی و خب روانشناسی رشته‌ایه که باید کلی سرکلاس حرف بزنی، دوباره ارائه! دوباره استادایی که مغزتو جا به جا میکنن و دوباره خل و چل بازیای دانشگاه! عالییی. عاشقشم. عاشق تک تک این لحظات با بچه هام. 

و اره این هفته هفته‌ی شلوغیه، میتونم پیش‌بینی کنم که این دو ترم قراره اتفاقای جدید بیوفته. 

هم از لحاض تحصیلی و هم بقیه‌ش چون من قراره جا به جا شم و برم توی خونه‌ی خودمون که اون یه شروع جدید دیگه برای منه. 

من واقعا خوشحالم که دارم این لحظات رو کنار بچه ‌ها میگذرونم و خدا رو هم شکر میکنم چون هم تابستونم قشنگ بود و هم سال جدید. حس میکنم کلا همه چی برام خوب پیش میره. همه جوره. 

خدا خیلی هوای منو داره مسمسمس. مرسی بابت همشش.

سارا هنوزم اینجا هستی؟

| Tuesday 23 September 25

امروز دنبال یه فیکشن میگشتم و اسمشو که سرچ کردم برخوردم به یه صفحه چت و اکانتی که دیلیت شده. 

اینجا یه دوست پیدا کرده بودم به اسم سارا و الان اصلا یادم نمیاد چطور شد که ارتباطمون قطع شد 

اونقدر یادم نمیاد که نمیدونم تقصیر کدوم یکی مون بود اما دوست دارم بدونم الان چیکار میکنه. یه پیام پین شده تو صفحه چتمون بود که نوشته بود: یادم بنداز فردا انتخاب واحد کنم

و یه حس عجیبی بهم دست داد چون منم دانشجو شدم و یادمه که اون موقع دانشجو بود. 

خواستم بدونم الان کجاست چیکار میکنه، حالش چطوره:)) 

و شمارشو ندارم چون گوشیمو عوض کردم و کاملا دسترسیم قطع شده. اگه اینجا اکانت داری واقعا دوست دارم از حالت باخبر بشم. 

به خیر گذشت

| Sunday 14 September 25

از سوتی امروزم بگم براتون، روزانه ربات اسم یه سری اشتراک هارو می‌فرسته که حجم و تایمشون دارن تموم می‌شن و من باید به مشتریا اطلاع بدم که حجمشون نزدیک به اتمامه. از یه تایمی ادمین اصلی گفتش که لازم نیست تایم رو همون لحظه بگم چون تایم هست میتونم دو سه ساعت بعد بگم بهشون و اینا

منم یکم با خیال راحت پیام می‌دادم. یعنی حجم رو میگفتم بعد تایمو می‌ذاشتم مثلا ظهر بگم. 

امروز که داشتم پیام های اتمام حجم رو می‌فرستادم متوجه شدم که دیروز فراموش کردم پیام اتمام تایم رو برای مشتریا بفرستم و فقط خداخدا میکردم که اشتراکشون قطع نشده باشه. چون معمولا تایم ۴۸ ساعته‌ست. 

خلاصه اول رفتم پیامای تایم دیروز رو شروع کردم فرستادن این وسط بعضی مشتریا خودشون متوجه شده بودن تمدید کرده بودن اشتراکشونو، یکی دوتا هم قطع شده بودن- اوپس. ولی به خیر گذشت. 

من داشتم مثل ادم کارمو میکردم و جا نمیموندم ولی از روی که ادمین گفت نیاز نیست منم از خدا خواسته میگفتم اوکی ظهر مثلا پیام میدم. چون اشتراک ها خیلیییی زیادن و تو دونه دونه باید یوزر هارو پیدا کنی خسته میشی:((

پیام دادن هام یک ساعت طول میکشه حالا جدا از اینکه بخوام تمدید کنم و مشکلات مشتریارو رفع کنم. 

ولی همیشه صبحا اول باید پیام بدم بهشون. و اره دیگه~ 

نمیدونم ادمین فهمید یا نه ولی به روم نیاورده فعلا- 

روز خوبیه

| Thursday 4 September 25

یه وقتایی می‌فهمی همه چیز تو این دنیا با معامله حل میشه. چیزی در ازای چیز دیگه‌ای.

واقعا الکیه اگه یکی خیلی خوشبخت باشه ولی چیزیو از دست نداده باشه چون زندگی همینجوریه. 

نمیتونی بدون درد کشیدن به خوشبختی برسی، یه چیزایی رو باید بذاری کنار یه چیزاییو از دست بدی تا یه چیزیو بدست بیاری. و سوال اینه که ارزششو داره؟ 

من دارم چیو میدم چیو میگیرم؟ کدوم یکی ارزشش بیشتره؟ من چی میخوام؟ 

ارزششو نداره. تکرار میکنم ارزششو نداره. میخوامش ولی ارزششو نداره.

من یه چیزیو از خودم نیاز دارم و حاضر نیستم از دستش بدم. اونم سلامت روانمه.

اخرین باری که لرز گرفتم و کل بدنم داشت می‌لرزید خیلی سال پیش بود. خیلی سال.

چند شب پیش دوباره اتفاق افتاد. اون شب سه بار پنیک کردم. حالم بد شد حالت تهوع گرفتم و تا صبحش اون حس گه تو وجودم بود. 

در اخر به این جواب رسیدم. من نمیخوام دیگه این حس مسخره رو بگیرم، من هیچ‌جوره اینو نمیخوامش. 

اتفاقای زیادی یک سال پیش افتاد ولی هیچکدوم اون ادما نتونسته بودن باعث شن من پنیک کنم، هیچکس نتونسته بود منو این شکلی داغون کنه. خندم داره میگیره.

تبریک به خودم واقعا. اون شب فهمیدم واقعا ارزششو نداره نه ارزششو نه لیاقتشو نه هیچی. 

ولی این جلوی منو نگرفت که خودخواه نباشم. جلوی منو نگرفت و من کم نیاوردم.

دونستن خیلی بده. دونستن همه چیز افتضاحه. 

اخرش رو اول بگم، یه تماس تلفنی و شنیدن یه سری چیزا و در اخر فهمیدن اینکه بازم وقتشه همه چیو جمع کنم. 

از خیلی وقت پیش بهم گفته بود. من گوش ندادم. من بگا رفتم و من هنوزم گوش نمیدم.

ولی الان وقتشه تصمیم بگیرم. من میخوام این شکلی باشم؟ نه. منو ضعیف میکنه و من از ضعیف بودن متنفرم.

و جالب تر اینکه منو قوی ترم نمی‌کنه. پس واقعا نیاز نیست کار خاصی انجام داد. 

چقدر اینطوری نوشتن مزخرفه. 

خاله بهم گفت که باید روی خودم کار کنم چون نمیخواد منو این شکلی ببینه. 

بهم گفت تعجب میکنه که چرا اینجوریم چون من خیلی قوی تر از این حرفام. مرسی بابت دلگرمی قشنگت منم میدونم چقدر قویم و چیکارا کردم ولی هر ادمی یه بگایی تو زندگیش داره و لعنت به منکه همچین چیزی بگایی زندگی منه.

به هرحال قرار بر این شد که من یک بار دیگه تو ذهنم دو دوتا چهارتا کنم و ببینم من چی میخوام. 

بچه تر که بودم افسرده بودن و پنیک کردن و چه میدونم این چیزا خیلی باحال تر بود ولی واقعا هرچی بزرگتر میشی بیشتر میخوای اینارو نداشته باشی چون همین استرس کوفتی یه جوری زمین گیرت میکنه که از همه چی عقب می‌مونی. منم که حالم بهم میخوره از اینجوری بودن. واقعا چرا انقدر ضد این چیزام؟ 

روز خوبیه. من تصمیمم رو گرفتم با احتیاط البته. قرار شد من برای خودم ارزش بیشتری قائل شم و وابستگی هامو کمتر کنم. و تمرکزم رو بذارم روی هدفم که میشه کار و خونه زندگیمو این چیزا و کمتر سخت بگیرم. منظور از کمتر سخت گرفتن چیست؟ همین دیگه. کمتر خودمو اذیت کنم. 

یه چیزایی رو تغییر دادم. ساری من از اولم هشدار داده بودم.

ولی اوکیه. منم ارومم و کاری ندارم دیگه. 

یعنی بهم گفتن که بیخیال شم. خاله بهم گفت بس کنم و منم گفتم چشم. 

نگفتم چشم؟ اونم نگفت بس کنم. اون فقط گفت زندگی چیزای قشنگ تری داره و ارزششو نداره روی این چیزا تمرکز کنم و تمرکزمو بذارم روی چیزای دیگه و منم گفتم چشم. 

برگردیم سر بحث کار و زندگی. من از قبل درگیر اینا بودم و همینجوری اوضاع داره روز به روز بهتر میشه. 

فکرکنم این پارت خیلی طولانی شدد. و نصفه نیمه ولی این ولاگ خودمه و کی به کیه؟ من هرجوری که بخوام مینویسم.