دارم فکر میکنم یعنی وقتی دبیرستان بودم به ذهنمم میرسید یه روزی با زکیه دوست میشدم؟ به ذهنم میرسید که یکی که شمال زندگی میکنه بهم زنگ میزنه و میگه بیا فلان چیزو باهمدیگه ببافیم و یک ساعت تلفنی حرف میزنیم. به ذهنم میرسید وقتی میرم دانشگاه چه اتفاقایی میوفته؟ اره هیچوقت فکرشو نمیکردم.
اینکه چند نفر ادم از هر گوشهای به یه طریقی وصل بشن به همدیگه.
فکر خیلی چیزارو نمیکردم.
فکر کنم فقط دوست داشتم یکی خالصانه با رفتارش و حرفاش به من حس ارزشمند بودن بده. نه یه جوری که حس کنی فیکه. با خودش بودن. توی حرفاش راحت باشه نپیچونه. وقتی از چیزی خوشش نمیاد مستقیم بگه. وقتی نمیتونه باهام بیرون بیاد بگه. وقتی کاریو دوست نداره بخاطر من انجامش نده. وقتی دارم بیش از حد غر میزنم بهم بگه. بگه بیخیال باشم. بگه مهم نیست. زکیه خونسرده. بیخیاله. کار خودشو میکنه. ادا در نمیاره.
انگار میدونی یه ادمی هست که معلوم نیست تا کی کنارته ولی ناراحت نمیشی، از هیچکدوم رفتاراش چون خودشه. نه از رفتنش.. نه از هیچی. وقتی خودتی همه چی سادهست.
هیچی سخت و پیچیده نیست. هیچی اذیتت نمیکنه. هیچی ناراحتت نمیکنه.
فکرشو نمیکردم. دلم میخواد ساده بودن رو یاد بگیرم.